حوا جوادی
«وطندوستی» از دید آلبر کامو، باید با ارزشهای اخلاقی عجین باشد. اگر قرار باشد جامعهای در صلح و آرامش زندگی کند، در گام نخست باید به اصولی بها دهد که اخلاق را در یک جامعه زنده نگه میدارد. دامنه این اصول میتواند گسترده باشد، اما حداقلهای آن میل به زندگی انسانی، عدالت و حقیقت است.
در جایی که میل به زندگی، عدالت و حقیقت جای خود را به شرارت، تباهی، زورگویی، خشونت و دروغ داده باشد و راهی برای بیرونرفت از آن متصور نباشد، نمیتوان زیر چتر «وطندوستی» متحد شد. کامو میگوید فرانسویها پیش از آن که به دفاع از وطن برخیزند، علیه خود اعلام جنگ کردند؛ جنگ بر سر ارزشهایی که یک جامعه را زنده و پویا نگه میدارد؛ ارزشهایی که شرف و حیثیت انسانی به آن وابسته است.
بنابراین، فرانسه باید با ضعفها، شرارتها و میل به تباهی در درون خودش میجنگید و بر آن پیروز میشد، تا در گام بعدی بتواند علیه یک دشمن اشغالگر بیرونی متحد شود و قد علم کند و در نهایت آن را از پای در آورد.
هر پیروزی در صحنه نبرد، مستلزم پیروزی اخلاقی اعضای جامعه در درون خودش هست. جامعهای که از جنگ علیه میل به شرارت و جنایت در درون خودش سربلند بیرون شود، انگیزه مییابد که بدون دلهره علیه اشغالگری هم بیاستد و پیروز شود؛ چرا که احساس میکند پس از غلبه بر اشغالگری، زندگی شرافتمندانه برایش امکانپذیر است.
این جنگ درونی سختتر از جنگ علیه اشغال است. اگر ملتی نتواند با خودش به صلح و آرامش برسد، حتی بر فرض غلبه بر دشمن بیرونی نمیتواند به آرامش و خوشبختی دست پیدا کند. وطن باید مأمنی برای زندگی انسانی باشد؛ زندگی که در آن شرف و کرامت انسانی محفوظ است و کسی از ستم، شکنجه و کشتار هموطن خود لذت نمیبرد.
اما وقتی ملتی از این جنگ سربلند بیرون شود برای همیشه پیروز است؛ چرا که انگیزه برای محافظت از وطن با انگیزه برای احیای شرف و عظمت همزمان میشود. تلاقی این دو انگیزه به عزم و ارادهای منتهی میشود که مسیر پیروزی و سربلندی را در دشوارترین لحظات تاریخ باز میکند. جامعهای که با خود و اعضای خودش به صلح و آرامش رسیده است؛ برای بقا و احیای شرف میجنگد.
در حالی که فاشیسم و وطندوستی فاشیستمأبانه درست در نقطه مقابل آن قرار دارد. وطندوستی فاشیستمأبانه با بیدار کردن میل به تباهی و نیستی وطن را به مأوای شرارت و خشونت تبدیل میکند. آدمها به ظاهر از وطن دفاع میکنند، اما نه برای احیای شرف و عظمت، بلکه برای لذت بردن از تباهی و کشتار. این گونه، جامعه برای همیشه با آرامش و صلح بیگانه میشود و در نهایت از درون فرو میپاشد.
اگر مبنای وطندوستی ناسیونالیسم فاشیستی باشد، هیچگاه طعم پیروزی واقعی چشیده نمیشود. جامعه خودش را به انتحار و نابودی سوق میدهد و در نهایت با گسترش شعلههای نفرت و شرارت، جهنم تمامعیار بر پا میشود. فروپاشی و زوال برای جامعه آکنده از تمایلات فاشیستی حتمی است؛ چرا که در هر گامی که حاکمان فاشیست بر میدارند جامعه را به سوی پرتگاه و سقوط نزدیک میکنند.
پاسبانی از وطن یک وظیفه اخلاقی است و زمانی معنی پیدا میکند که ستونهای ارزشهای اخلاقی در جامعه استوار باشد. فاشیسم با نابودی شیرازهی اخلاقی جامعه این ستونها را از بین میبرد و به جای آن سنگ بنای برج و باروی خونریزی و جنایت را میگذارد. هر چه زمان بگذرد، این برج و بارو بلندتر میشود و هزینه احیای صلح و آرامش و شرف و عظمت انسانی بیشتر و سنگینتر میشود.
پاسبانی از وطن در برابر تمایلات فاشیستی مقدم بر پاسبانی از هر خطر دیگر است. وطندوستی واقعی باید بر نوعی از اراده و عزمی مبتنی باشد که در نهایت در جغرافیای وطن میل به شرارت، تباهی و کشتار نابود شود. کسی از خشونت و شرارت لذت نبرد و بار گناه، ستم، دروغ و جنایت بر وجدان جمعی سنگینی نکند.
نامه دوم کامو – قسمت دوم
پیش از این به تو گفتهام که این یقین [به پیروزی] قلب را از شادی لبریز نمیکند. ما میدانیم در آن چرخش طولانی مسیر، چه چیزهایی را از دست دادهایم. ما بهای آن «شادمانی تلخ» را میدانیم؛ شادمانی جنگیدن در حالی که با وجدانمان در صلح هستیم؛ چرا که ما به خوبی میدانیم آنچه را که از دست دادهایم برگشت ناپذیر است؛ و نبردمان همان مقدار که لبریز از اطمینان به پیروزی است، آکنده از تلخی است.
جنگ ما را خشنود نمیسازد. [در آغاز] دلایل ما برای ورود به جنگ تمام و کمال آماده نبودند. برای همین، ملت ما جنگ داخلی، مبارزه قاطع و مشترک و ایثار غیرقابل توصیف را برگزید. این جنگی است که ملت علیه خودش اعلام کرد، نه جنگی که دولتهای نادان و ضعیف آن را پذیرفته باشند؛ اما جنگی که در آن ملت خود را بازیافت و از همین رو، اکنون برای ایمانی میجنگد که خود نسبت به خویشتن شکل داده است. با این حال، این برج و باروی [زندگی شرافتمندانه] که ملت برای خود فراهم کرد بهایی بسیار گزاف داشت.
در اینجا نیز، این مردم [فرانسویان] از مردم تو [آلمانیها] با ارزشتر اند؛ چرا که بهترین فرزندان این خاک در این پیکار مرگ و زندگی از پای درآمدند و این شرورانهترین فکر من است. در کنایهی جنگ مزیتی کنایهآمیز نهفته است. مرگ همه جا گسترده است و زندگی تنها به بخت و اقبال بستگی دارد. در جنگی که ما به راه انداختیم، شجاعت به شکلی خودجوش رخ نمود و شما همواره زیباترین روح ما را هدف گرفتید.
از آنجا که سادگی شما قابل پیشبینی نیست، شما هرگز نمیدانید چه چیزی را باید انتخاب کنید، اما به خوبی میدانید چه چیزی را باید نابود کنید. ما با آن که خود را «نگهبانان روح» میدانیم، میدانیم که اگر نیروی ویرانگر به قدر کافی قدرتمند باشد، روح نیز میتواند بمیرد. با این حال، ما به نیروی دیگری باور داریم.
تو گمان میکنی که با سوراخ سوراخکردن چهرههایی که پیشتر با این جهان خاموش وداع کردهاند، چهره حقیقت ما را نابود میکنی. اما تو آن عزمی که فرانسه را وا میدارد علیه زمان مبارزه کند، نادیده میگیری. در لحظات دشوار، این باور دلسردکننده، ما را سر پا نگه میدارد که دوستانمان صبورانهتر از دژخیمان، و تعدادشان بیشتر از گلولهها خواهد بود. میبینی؟ فرانسویها نیز قادر اند خشمگین شوند.

