حوا جوادی
نامه دوم کامو، ابعاد دیگری از ناسیونالیسم فاشیستی را زیر سوال میبرد و در برابر آن میهنپرستی را مطرح میکند که در ذیل یا در کنار ارزشهای بنیادین انسانی از قبیل نوعدوستی، حقیقت، عدالت، شادمانی و زندگی قرار دارد. از دید کامو، وطندوستی ارزش متعال و والا نیست که بر حقیقت و عدالت تقدم داشته باشد. عشق به وطن عشق مشروط به عدالت است؛ نه اطاعت محض و کورکورانه. عدالت را نمیشود قربانی وطن کرد. وطنی که نتواند تامینکننده عدالت باشد و بر آن استبداد، دروغ، خون و جنایت حاکم باشد، نمیتوان برای آن از زندگی و عواطف خویش مایه گذاشت.
از دید کامو اصالت و اولویت با انسانهایی است که در یک سرزمین زندگی میکنند، نه خود سرزمین. انسانها نباید قربانی سرزمین شوند. ارزشهای انسانی همواره فراتر از مرزهای جغرافیایی است. وجود انسان دارای ساحتهایی همچون روح، اندیشه، هنر و اخلاق است که در جغرافیا نمیگنجد و از این رو هیچ حکومتی حق ندارد انسانها را به بهانه حفاظت از سرزمین، از این حقوق و ارزشها محروم کند.
به نظر کامو باید در برابر وطن سختگیر و پرتوقع بود. وطندوستی باید بهگونهای باشد و از مسیری اعمال شود که در نهایت به شکوفایی ارزشهای انسانی منجر شود. انسانها باید هم سرباز وطن باشند و هم برای عدالت پیکار کنند. حب وطن، نباید چشم انسان را کور کند و جنگیدن به نام وطن در نهایت نباید به تاسیس یا استقرار نظامی منجر شود که بر پایه دروغ و شرارت استوار است و با خونریزی و جنایت به حیات خود ادامه میدهد.
سلسله مراتب ارزشها باید حفظ شود و جنگیدن برای وطن در کنار عدالت و حقیقت است که ارزش پیدا میکند. غایت اصلی محافظت از وطن این است که ساکنان آن از حقوق انسانی برخوردار باشند و شادمانه زندگی کنند. کوبیدن بر طبل وطندوستی، بدون اعتنا به حقیقت و عدالت در نهایت به بنبست منتهی میشود و سرانجامی جز شکست و فاجعه در پی ندارد.
باید سرنوشت کشور را با سرنوشت نوع بشر گره زد؛ به این معنی که آزادی و رفاه کشور در مسیر آزادی و رفاه بشریت قرار داشته باشد نه بر عکس آن. محافظت از وطنی که در آن خونریزی و جنایت جریان دارد، به لحاظ اخلاقی موجه نیست؛ چرا که به تباهی، زوال و فاجعه منتهی میشود.
وطندوستی اگر به نفع استقرار «شر» در جامعه تمام شود، مردود است. دفاع از شر چه به بهانه وطندوستی باشد یا هر عنوان دیگر قابل توجیه نیست. شر نظامهای دیکتاتور و مستبد از شر تجاوز به وطن بیشتر است؛ چرا که استبداد بر پایه دروغ، خونریزی و شرارت استوار است و در نهایت کل جامعه را به تباهی و ویرانی سوق میدهد. مبارزه با استبداد و فاشیسم باید مقدم بر هر نوع مبارزه دیگر باشد. جامعه باید اول از شر استبداد و فاشیسم رها شود و سپس در برابر تجاوز صفآرایی کند؛ چرا که مبارزه با تجاوز آسانتر از مبارزه با استبداد و فاشیسم است.
نامه دوم – قسمت اول
آدمی بیش از هر زمانی در شب به فکر فرو میرود. سه سال است که شما [آلمانیها] شب را بر شهرهای ما و در قلبهای ما پخش کردهاید. سه سال است که در این تاریکی ما بهدنبال همان اندیشهای بودهایم که امروز همچون سلاحی علیه شما قد برافراشته است. اکنون دیگر میتوانم با تو از عقلانیت سخن بگویم.
من پیش از این به این جمله «تو کشورت را دوست نداری!» که گاه و بیگاه نثارم میکردی و خاطرهاش هنوز مرا رها نکرده است، پاسخ دادهام. امروز میخواهم فقط به آن پوزخند بیقرار و بیپروایت پاسخدهم؛ پوزخندی که وقتی کلمه «عقلانیت rationality» را میشنیدی، بر لبت مینشست.
تو به من میگفتی: «فرانسه با تمام این عقلانیتش خودش را انکار میکند. روشنفکران شما، بسته به شرایط، ناامیدی یا جستوجوی حقیقت ناممکن را بر کشورشان ترجیح میدهند. در حالی که ما [آلمانیها] آلمان را مقدم بر حقیقت و بالاتر از ناامیدی قرار میدهیم».
ظاهرا حق با تو بود. اما پیش از این گفتهام که اگر گاهی چنین به نظر میرسید که ما «عدالت» را بر وطنمان ترجیح میدادیم، به این دلیل بود که میخواستیم کشورمان را در سایه عدالت دوست بداریم؛ همانگونه که دوست داریم آن را در سایه حقیقت و امید دوست داشته باشیم.
تفاوت ما و شما درست در همین جاست. ما از خودمان توقع بیشتری داشتیم. شما از خدمت به «قدرت» ملتتان خرسند بودید، در حالی که رویای ما این بود که به ملتمان «حقیقت» را بگوییم. شما از خدمت به «سیاست واقعگرایانه real politics» احساس رضایت داشتید، در حالی که ما در میان اوهام سنگین خود، به شکلی مبهم ایده «سیاست شرافتمندانه policy of honour» را حفظ کرده بودیم؛ همان ایدهای که امروز آن را بازیافتهایم. وقتی میگویم «ما» منظورم خود ما است نه رهبرانمان؛ چرا که یک رهبر به تنهایی چیزی نیست.
همیشه میگفتی: «حقیقت چیست؟»، البته که پاسخی برای آن وجود ندارد. اما، ما دست کم میدانیم «دروغ» چیست؛ این دقیقا همان چیزی است که تو به ما آموختی. میپرسیدی: «روح چیست؟»، ما با ضد آن آشناییم، یعنی «کشتار». میپرسیدی: «انسان چیست؟»، اما من اینجا سخنت را قطع میکنم، چون این را دیگر میدانیم.
انسان همان نیرویی است که در نهایت در برابر دیکتاتورها و خدایان تعادل ایجاد میکند. انسان قدرت آشکار و انکارناپذیر است. ما باید این بداهت انسانی را پاس بداریم، و باور امروز ما از این واقعیت سرچشمه میگیرد که سرنوشت نوع بشر و سرنوشت کشور ما به هم گره خورده است. اگر همه چیز بیمعنا بود، حق با تو بود؛ اما هنوز چیزی وجود دارد که معنا میدهد.
هرچه تکرار کنم کم است. این دقیقا همان چیزی است که ما را از شما متمایز میکند. ما کشورمان را به یک ایده تبدیل کرده بودیم؛ ایدهای که آن را در جایگاهی که شایستهاش بود قرار میداد؛ در کنار دیگر آرمانهای بزرگی که بهدنبالشان بودیم؛ دوستی، انسانیت، شادمانی و عدالت. همین امر ما را واداشت که نسبت به کشورمان سختگیر و پرتوقع باشیم. سرانجام معلوم شد که ما در راه درستی گام نهاده بودیم.
ما به میهنمان برده نیاوردیم و کسی را به خاطر آن تحقیر نکردیم. ما با شکیبایی در انتظار ماندیم تا حقیقت را به روشنی ببینیم؛ و در میان درد و رنج شادمان بودیم که میتوانیم همزمان برای آنچه که «دوست میداریم» (میهن) و آنچه «مقدس میشماریم» (ارزشهای انسانی) بجنگیم.
در مقابل شما با آن بخشی از وجود انسان میجنگید که به میهن تعلق ندارد. فداکاریهای شما بیمعنا است، چرا که سلسله مراتب ارزشهای شما ناقص است و ارزشهایتان در جای درست خود قرار ندارند. شما نه تنها در قلوبتان که در جاهای دیگری نیز خیانت کردهاید و اکنون «عقلانیت» انتقام خود را از شما میگیرد.

