حوا جوادی
در نامه آخر آلبر کامو به چرایی مقاومت و دلایل پیروزی احتمالی آن در برابر فاشیسم و اشغال نازیها میپردازد. او این نامه را در بهار ۱۹۴۴ نوشته است؛ زمانی که خیابانهای پاریس هنوز در تصرف نیروهای آلمانی بود و هستههای مقاومت مخفیانه و در زیرپوست شهر در حال فعالیت بودند. کامو نبض تحولات را درک کرده و میفهمد که فاشیسم سرنوشتی جز شکست ندارد و به زودی از پای درخواهد آمد؛ به همین دلیل، او در نامهاش با اطمینان از پیروزی یاد میکند.
نکتهی مهمی که کامو در این نامه به آن اشاره دارد «پوچی» یا «نهیلیسم» مخفی در ذات فاشیسم است. از دید او فاشیسم در ذات خود تهی از معنی است و بیباور به حقیقت است. از همین رو، نظامهای فاشیستی بر فریب و خشونت استوار است و برای پیروان یا هواداران خود هیجان کاذب ایجاد میکند.
در نظامهای فاشیستی ارزشهای اخلاقی وجود ندارد و همه چیز به میل و دلخواه حکام تعریف میشود. فاشیسم با سرمستکردن هواداران خود از میل به خشونت و فریب، نمیگذارد آنها از پوچی و نهیلیسم نهفته در ذات فاشیسم آگاه شوند. از طریق هیجان دروغین، عایق معرفتی ایجاد میکند تا کسی نداند جنگ، جنایت و ویرانگری چیزی جز سقوط و فروپاشی بدنبال ندارد.
برای همین انسان فاشیست با «عدالت» بیگانه است و نمیتواند درک کند که زورگویی و تعرض به حقوق دیگران نارواست. او زور میگوید و گمان میکند چون زور دارد حق هم دارد. او ماهیت رفتارهای شرور خود را درک نمیتواند و از همین رو، از تحقیر انسانها لذت میبرد. دروغهای ایدئولوژیک او را به جهان تخیلی و مبتنی بر وهم اما، سراسر پوچ و بیمعنا سوق داده است. انسان فاشیست و هواداران نظام فاشیستی در لجنزاری از دروغ، جنایت، جنگ و جنون دست و پا میزنند، اما آن را مقدس میشمارند و حاضرند برای آن بمیرند.
انسان فاشیست غرق در توهم و خودفریبی است؛ توهم قدرت، توهم دفاع از وطن، قوم و مذهب بیآنکه پی ببرد آنچه انجام میدهد کشاندن همهچیز به تباهی و بربادی است. او هم خود را، هم جامعه را و هم کشور را به پرتگاه سقوط میکشاند و پایانی جز مذلت، شرمساری و زوال ندارد.
برای همین، مقاومت در برابر فاشیسم در عمیقترین ارزشهای اخلاقی ریشه دارد؛ البته اگر خود این مقاومت با انگیزههای فاشیستی همراه نباشد. از دید کامو مقاومت فرانسویها از تعهد عمیقی به زندگی، عدالت و حقیقیت سرچشمه میگیرد و به همین دلیل، ممکن است با رنجهای آنی و کوتاهمدت همراه باشد، اما سرانجام آن به جز پیروزی که کام همه را شیرین می کند؛ به چیز دیگری منتهی نمیشود.
غلبه بر فاشیسم به معنای غلبه بر جنایت، جنگ و جنون است. اراده معطوف به مقاومت، ارادهای معطوف به عدالت و حقیقت هم هست. مقاومت رویاها و آرمانهای اصیل جامعه را دوباره زنده میکند و نمیگذارد همه چیز در کام شرارت، فریب و جنایت سقوط کند. مقاومت در واقع به معنای رهایی است، رهایی از دست میل به تباهی و خونریزی، رهایی از کام استبداد، زورگویی و خونآشامی.
آنچه را که کامو پیش از غلبه بر فاشیسم گفته بود، پس از پیروزی دقیقا همان شد. با شکست فاشیسم اروپا و نظم جهانی از نو متولد شد و ارزشهای اخلاقی فراتر از نظامهای سیاسی پشتوانههای حقوقی پیدا کرد و عدالت و حقیقت در محور زندگی فردی و جمعی قرار گرفت. جوامع اروپایی ترتیبات حقوقی و قانونی ایجاد کردند تا به سادگی میل به شرارت و جنایت در نظامهای سیاسی فرصت ظهور و عمل پیدا نکند.
نامه چهارم کامو به دوست آلمانی
اینک لحظه شکست شما فرا رسیده است. من از شهری پر آوازه در سطح جهانی برای شما مینویسم؛ شهری که در تدارک روز آزادی از دست شماست. این شهر میداند که این کار آسان نیست و ابتدا باید از شب تاریکتری بگذرد؛ شبهای سیاهتر از آن شب که ورودِ شما چهار سال پیش با خود به همراه آورد.
من از شهری مینویسم که همهچیزش را از دست داده است؛ از نور و گرما محروم است و گرسنگی میکشد، اما هرگز زانو نزده است. به زودی نفسی تازه در اینجا دمیده خواهد شد که تو هنوز هیچ تصوری از آن نداری. اگر بخت با ما یار بود، رو در روی هم میایستادیم؛ آن وقت میتوانستیم [در میدان نبرد] با هم بجنگیم؛ من با درک درست از انگیزههای تو و تو با فهمی عمیق از آنچه که ما را به مقاومت واداشته است.
این شبهای جولای هم سبکباراند و هم سنگین. زیر درختان کناره رود سن سبکبارند، اما در قلوب کسانی که طلوع آزادی را به انتظار نشستهاند سنگین اند.
تو هرگز باور نداشتی که این جهان معنایی دارد و از این موضوع چنین نتیجه گرفتی که همه چیز بهای یکسانی دارد و «نیکویی» و «شرارت» را میتوان به دلخواه خود تعریف کرد. گمان کردی که در غیاب هر نوع اخلاق انسانی یا الهی، تنها ارزشهای حاکم، همانهایی هستند که بر دنیای حیوانات فرمان میرانند؛ یعنی خشونت و فریب.
از این باور، به این نتیجه رسیدی که انسان هیچ است و میتوان روحش را کشت و در این داستان بیهودهی زندگی تنها مسأله فرد، به کارگیری قدرت و توان خویش است و اخلاق او چیزی جز واقعیت دستاوردهایش نیست. تو ناامیدی خود را به سرمستی بدل کردی و با تبدیل کردن آن به یک اصل، خود را از دست آن رها کردی و از این رهگذر کمر به نابودی انسان بستی و علیه او اعلام جنگ کردی تا بر فلاکت و نگونبختیاش نقطه پایان بگذاری.
اما من با ردکردن آن ناامیدی و استیصال و آن جهان عذابدیده، تنها میخواستم که انسانها همبستگی خود را بازیابند و علیه سرنوشتی که ظالمانه بر آنها تحمیل شده بجنگند.
میبینی؟ ما از یک اصل واحد [پوچی جهان] درسهای اخلاقی متفاوتی گرفتیم. تو در این میان سادگی عقل سلیم را رها کردی و برایت راحتتر بود که کس دیگری به جای تو و میلیونها آلمانی دیگر فکر کند. خسته از ستیز با معنای هستی، در این ماجراجویی فرساینده جان دوباره گرفتی، ماجراجویی که ماموریت تو در آن مثله کردن روحها و نابودی جهان است. در یک کلام تو بیعدالتی را برگزیدی و خود را با خدایان یکی پنداشتی، منطق تو منطقی وهمآلود باقی میماند.
من، برعکس، عدالت را برگزیدم تا به این جهان وفادار بمانم. با این حال، هنوز هم بر این باورم که این جهان معنایِ والاتر [از انسان در خود] ندارد. میدانم که چیزی در این میان واجدِ معناست، و آن انسان است؛ چرا که او تنها موجودی است که نیاز دارد برای خود معنایی به دست آورد.
این جهان دستکم از حقیقتِ انسان برخوردار است و وظیفهی ما این است که او را مجاب کنیم با سرنوشتی که شایستهی او نیست بجنگد و او برهانی جز «انسان بودنِ» خویش ندارد. ما باید انسان را نجات دهیم اگر میخواهیم درکِ خود از زندگی را نجات دهیم. تو با لبخند و تحقیر از من خواهی پرسید: نجات دادن انسان به چه معناست؟ اما من با تمام وجود فریاد میزنم: نجات دادن انسان، یعنی، او را شرمسار نکنیم، یعنی همه امکانات عدالت را در اختیارش بگذاریم؛ عدالتی که تنها خود او قادر به درک آن است.
به همین دلیل است که ما علیه شما برخاستیم..

