روایت زنان؛ بسته شدن دانشگاه، خبری که کام زهرا را تلخ کرد
سال پنجم تحصیلیاش شده بود. تازه سمستر هفتم را تمام کرده بود. برای این که به پایان دانشگاهش نزدیک شده...
بخوانید...Detailsسال پنجم تحصیلیاش شده بود. تازه سمستر هفتم را تمام کرده بود. برای این که به پایان دانشگاهش نزدیک شده...
بخوانید...Detailsدستی را روی باسنم حس کردم. باسنم را محکم فشرد. تمام بدنم بیحس شد. احساس کردم در کدام کورهی گداخته...
بخوانید...Detailsدنیا برای فاطمه تاریک میشود. سه فرزندش در آموزشگاه است: دو پسرش آموزگار است و امالنین دخترش هم برای شرکت...
بخوانید...Detailsانیسه در امتحانهای آزمایشی بیشتر از ۳۰۰ نمره میگرفت. انیسه در صنف دانشآموزان ممتاز بود. کارت طلایی داشت. دوسال در...
بخوانید...Detailsمن به دلیل این که پارچههای بمب به سرم اصابت کرده است هیچ چیزی از آن فاجعه دردناک یادم نیست....
بخوانید...Detailsسیماگل و نیلوفر، صبح زود به آموزشگاه میروند. در صنفی که انفجار میشود، سیماگل آنجا نیست. به محض انفجار، سیماگل...
بخوانید...Detailsعقربهی ساعت، 2 بجه پس از چاشت را نشان میدهد. نفیسه و شوهرش تا این زمان شفاخانهها را زیر و...
بخوانید...Detailsعقربهی ساعت، ۸ صبح را نشان میدهد. دروازهی حویلی محکم کوبیده میشود. شمسیه با عجله خود را پشت دروازه میرساند....
بخوانید...Detailsزهرا دوست دوران دانشگاهم بود، دوران خوش دانشگاه را باهم گذراندیم. خاطرات قشنگی از آن دوران طلایی داریم. هردو دوسال...
بخوانید...Detailsمهدیه در ولسوالی پنجاب ولایت بامیان، قد کشید و رشد کرد. پدر مهدیه با زراعت و مالداری هزینه زندگی خانوادهاش...
بخوانید...DetailsRegistered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT
Copyright © 2024 Rukhshana