رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

روایت زنان؛ ترسیده بودم، اما سکوت نکردم

۶ عقرب ۱۴۰۵
روایت زنان؛ ترسیده بودم، اما سکوت نکردم

عکس: آرشیف- رسانه‌ی رخشانه.

شکریه نهان

آنچه در ادامه می‌آید یک تجربه ناگوار برای من بود. اتفاقی که شاید برای بعضی‌ها فقط یک دعوا و یا یک مزاحمت ساده تلقی شود، اما برای من چیزی بیشتر از این بود. راستش دلم حتا از دختر بودن گرفت. به‌خاطر تمام حرف‌ها و قضاوت‌هایی که بعد از این اتفاق رهایم نکرد.

ناراحتم از اینکه وقتی دختری حقیقتی را می‌گوید، قبل از اینکه حرفش را بشنوند، درباره خودش قضاوت می‌کنند. چون دخترم و حقیقت را گفتم، باید مقصر شناخته شوم؟ به جای اینکه بپرسند چه اتفاقی برایم افتاده، اول می‌پرسیدند خودم چه کار کرده‌ام که چنین اتفاقی افتاده است.

بارها اتفاق افتاده بود که در سکوت کوچه‌ها پسری مزاحمت می‌کرد. از پشتم راه می‌افتاد و متلک می‌انداخت و اصرار داشت که شماره خود را به او بدهم. بارها این اتفاق در حضور خواهر و دوستانم هم افتاده بود. حتا برای آن‌ها نیز.

شام یک روز در برگشت به خانه دیدم که همان پسر دوباره سر راهم سبز شد و به همان مزاحمت همیشگی خودش ادامه داد. تصمیم گرفتم موضوع را به برادرم بگویم. اتفاقا همان شب او پسر کاکایم در نزدیکی محل بود. با صدای لرزان سلام کردم و سعی کردم خودم را آرام نگه دارم. قلبم تند می‌زد و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. 

این مطالب هم توصیه می‌شود:

روایت زنان؛ درخواست طلاق، ادعای درخواست جنسی قاضی و سلب حضانت کودکان

روایت زنان؛ هویتی زیر سایه سوءظن

با تمام ترسی که داشتم، تصمیم گرفتم حقیقت را پنهان نکنم. شروع کردم به گفتن همه چیز. در یک لحظه سکوت کوچه جای خود را به سر و صدا و جمع شدن چندین رهگذر دیگر داد. بحث برادر و پسر کاکایم با آن پسر و حتا برادر بزرگ‌ترش بالا گرفت.

آن پسر مدام خدا را قسم می خورد که هیچ کاری نکرده است. درست روبه‌روی ما ایستاده بود و به چشم‌هایمان نگاه می‌کرد، اما باز هم انکار می‌کرد. از شدت خشم گفتم: «به جان مادرت قسم بخور.» او باز هم قسم خورد که هیچ کاری با ما نداشته است. بیشتر عصبانی شدم و گفتم: «حداقل به مادرت رحم کن. وقتی آن‌قدر ترسو هستی، چرا مزاحمت می‌کنی؟»

 کم‌کم چند نفر از مردم جمع شدند و کوچه شلوغ‌تر شد. ما را به خانه فرستادند و در همان هنگام درگیری بالا گرفت. کمی بعد، به خاطر شهادت دادن، از ما خواستند تا دوباره به بیرون برویم. حتا هوا خفه‌کننده شده بود. وقتی دوباره آن پسر را دیدم، با وجود ترسی که هنوز در دلم بود، گفتم: «بلی، خودش است. همین پسر به ما مزاحمت می‌کرد و تمام راه دنبال ما می‌آمد.»

 پیش از آمدن ما، برای آرام کردن دعوا چند نفر را زده بودند و حالا کوچه دیگر شبیه چند دقیقه قبل نبود. من فقط ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و نمی‌دانستم قرار است چه چیزی بشنوم. از ما پرسیدند آن پسرهایی که همراه ما بودند چه نسبتی با ما دارند. گفتم برادرم است و دیگری پسر کاکایم. بعد درباره تعداد خواهر و برادرهایمان پرسیدند. من در آن لحظه فقط می‌خواستم کسی حرفم را بشنود. نمی‌خواستم مجبور باشم ثابت کنم چه کسی هستم و با چه کسی نسبت دارم. می‌خواستم درباره کاری که آن پسر کرده بود صحبت شود، نه درباره اینکه من یک دخترم.

اما درد اصلی از جایی شروع شد که حرف‌ها به سمت من و دختران رفت. گفته شد اگر دختر بد نباشد، هیچ پسری به دنبالش راه نمی‌افتد. حتماً دختر کاری کرده که پسر دنبالش راه افتاده است. گفته شد هیچ پسری بی‌دلیل به دختری چشم نمی‌دوزد.

صادقانه بگویم، با شنیدن این حرف‌ها، چیزی در درونم شکست. با صدای بلند. من چه کرده بودم؟ آیا لباس پوشیدن یا دختر بودنم باعث شده بود کسی مزاحمم شود؟ آیا رفتن به کورس و درس خواندن می‌توانست دلیلی برای مزاحمت کسی باشد؟ من حتی طرف آن پسر نگاه نکرده بودم، اما حالا باید برای رفتار او جواب می‌دادم. همان لحظه فهمیدم چیزی که بیشتر از خود اتفاق آزارم می‌دهد، این است که چرا همیشه وقتی اتفاق بدی برای یک دختر می‌افتد، اول خود دختر را بررسی می‌کنند. چرا نمی‌پرسند چه کسی مزاحمت کرده و چرا؟ چرا باید دختری که از چیزی ترسیده، در کنار ترس خودش، بار قضاوت دیگران را هم به دوش بکشد؟

دلم از این همه بی‌انصافی گرفته بود. من آزادی بزرگی نمی‌خواستم. فقط می‌خواستم اگر کسی به من ظلم کرد، بتوانم حرف بزنم بدون اینکه اول شخصیت و آبرویم زیر سوال برود. نمی‌خواستم چون دخترم، صدایم کمتر شنیده شود. نمی‌خواستم هر بار که برای حق خودم حرف می‌زنم، کسی به جای شنیدن حرفم، دختر بودنم را بهانه کند.

 درگیری بالاخره تمام شد و همه رفتند. من همراه برادرانم به خانه برگشتم، اما برای من ماجرا همان‌جا تمام نشد. حرف‌هایی که آن شب شنیده بودم، مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

خانواده‌ام می‌دانستند من و دختران دیگر حقیقت را گفته‌ایم. برادرم هم به من افتخار می‌کرد.  با اینکه با وجود ترس، حقیقت را گفته بودم و نگذاشته بودم ماجرا پنهان بماند. حمایت او برایم مهم بود، چون در آن شب تاریک، حداقل یک نفر بود که حرفم را باور داشت و به من یادآوری می‌کرد که برای گفتن حقیقت نباید از خودم خجالت بکشم.

ای‌کاش در روزگاری زمین و زمان علیه دختران و زنان افغانستان است، دستکم خانواده‌ها کنار زنان و دختران بایستند تا در این مسیر کمتر آسیب روحی و روانی ببینند.

شاید هنوز از آن شب ناراحت باشم. شاید بعضی از حرف‌هایی که شنیدم مدت‌ها در ذهنم بماند، اما دیگر نمی‌خواهم به خاطر آنها از خودم خجالت بکشم. من ترسیده بودم، اما سکوت نکردم. دلم شکسته بود، اما هنوز نمی‌خواستم انسانیت خودم را از دست بدهم. من فقط یک دخترم. نه یک متهم، نه یک گناهکار و نه کسی که باید برای گفتن حقیقت شرمنده باشد.

یادداشت: مسوولیت محتوایی مطالب وارده به دوش نویسندگان آن است.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری