حوا جوادی
در چهار سالگی حکومت طالبان، همگی باید از خود بپرسند: چه شد که حکومت طالبان چهار ساله شد؟ چقدر حاکمیتی با شاخصهای حکومتی طالبان، در جغرافیای منطقه و جهان، امکان ظهور و بقا دارد؟ و چرا افغانستان، با وجود داشتن میلیونها شهروند باسواد و تحصیلکرده، به بستری مناسب برای پرورش افکار طالبانی و در نهایت، پیدایش و استمرار حکومت آنها تبدیل شده است؟
این پرسشها از ابعاد زیادی مهم هستند. اگر مردم افغانستان به این پرسشها تامل نکنند یا از آنها فرار کنند و پاسخی روشن برای آنها فراهم نکنند، نمیتوانند در مواجهه با وضع موجود درست رفتار کنند.
سهم عصبیت قومی در پیدایش حکومت طالبان
این پیشفرض که «عصبیت قومی پشتونها» در پیدایش حکومت طالبان نقش اصلی را داشته، مبنای بسیاری از تحلیلها در مورد چگونگی ظهور و پیشروی گروه طالبان است.
نقش عصبیت قومی در پیدایش تفکر طالبانی و رشد گروه طالبان ظرفیت تحلیلی خوبی دارد، اما پهلوهای ناروشن و نقاط تاریکی نیز دارد که بدون توجه به آنها تکیه بر این عنصر گمراهکننده است.
یکم – یکدست انگاری جامعه پشتون
برجستهکردن «عصبیت قومی پشتون» در وجه نهایی تحلیل به یکدستانگاری قوم پشتون میرسد؛ قومی که در دو سوی خط دیورند، دهها میلیون جمعیت دارد و تاکنون بستر پیدایش دهها نوع گرایش سیاسی از سوسیالیسم با محتوای الحادی گرفته تا لیبرالیسم، اسلام سیاسی و در نهایت بنیادگرایی اسلامی از نوع طالبان بوده است.
این که طالبان اکنون به گروه مسلط تبدیل شده دلیلی نمیشود که طرز تفکر این گروه وجه مسلط فرهنگی، فکری و حتی سیاسی همه مردم پشتون به خصوص در داخل افغانستان باشد. عمر بنیادگرایی اسلامی از نوع مدرن، در داخل قوم پشتون بسیار کوتاهتر از عمر سایر جریانهای سیاسی است که عمدتا ماهیت سکولار و غیر دینی داشتهاند.
اما این که چرا طالبان عمدتا در درون گروه قوم پشتون رشد کرده، از این قوم سربازگیری میکنند و سیطره سیاسی را ابتدا در داخل این قوم بهدست آورده، نیازمند تامل عمیقتر است و مستلزم تحلیل عوامل زمینهای بسیاری است که بخش اندکی ممکن است به عصبیت قومی ربط داشته باشد.
دوم – سربازگیری طالبان از درون سایر اقوام
عصبیت قومی اگر نقش اصلی در پیدایش طالبان و استمرار آن داشت، این گروه نباید میتوانست حتی در آغاز از درون اقوام دیگر سربازگیری کند و در نهایت فضای فرهنگی و سیاسی را به ویژه در میان اوزبیکها و تاجیکها به نفع خویش تغییر دهد.
سقوط سریع ولایتهای غیرپشتون بهدست طالبان در سال ۲۰۲۱، نشانهی آن است که طالبان در تسخیر فضای فرهنگی، نظامی و سیاسی اقوام غیرپشتون بسیار موفق بودهاند و اکنون که ۴ سال از آن زمان میگذرد، به نظر نمیرسد پرچم مقاومت در برابر طالبان در این ولایتها هوادار جدی پیدا کرده باشد.
باید چیزی ورای عصبیت قومی توانسته باشد سیطره طالبان بر این ولایتها و مردمانش را زمینهسازی کند؛ عناصری از درون فرهنگ، مذهب و سیاست. چه چیزی اوزبیکها و تاجیکها را به اردوگاه طالب راند؟ عناصر جذاب دیدگاه و تفکر طالبانی برای اقوام غیرپشتون کداماند؟ چه عناصر و عواملی در درون این اقوام بستر مناسب برای پرورش گرایشهایی از سنخ گرایشهای طالبانی فراهم کرده است؟ آیا آنتیتز anti-these طالبان در میان این اقوام وجود دارد؟ این آنتیتز چیست و چگونه میتواند حمایت مردمی پیدا کند؟
سوم- سادهسازی و گریز از مسوولیت
فروکاستن سلطه و گرایش تفکر طالبانی به «عصبیت قومی» و نظایر آن به سادهسازی بیش از حد یک تحول پیچیده منجر میشود. بسیاری از کسانی که به چنین تحلیل یا تفکری پناه میبرند، به جای فکتها و واقعیتها به پیشفرضهای مبتنی بر نفرت و شکاف قومی تکیه میکنند. پدیدههای اجتماعی در هنگام پیدایش خود مسبوق به عوامل و زمینههایی هستند که به تدریج در یک فرایند طولانی مدت و به مرور زمان در جامعه شکل میگیرد.
گاهی ممکن است یک عامل یا مجموعه عواملی، به عنوان کاتالیزور، در روند پیدایش یک پدیده شتاب بیشتری ایجاد کند، اما هیچ پدیدهای اجتماعی تصادفی و تنها متکی به یک عامل به ظهور نمیرسد. مجموعهای از عوامل در جریان زمان دست به دست هم میدهند تا پیدایش یک وضعیت ممکن شود.
این که تفکر طالبانی میتواند در یک شرایط تاریخی از عصبیت قومی به نفع گسترش خود استفاده کند، دلیلی نمیشود که عصبیت قومی ستون فقرات این تفکر را تشکیل میدهد. در نگاه مردمشناختی، عصبیت قومی، ریشه در ساختار خویشاوندی و خانوادگی دارد و به موازات جوامع انسانی وجود داشته است. این عصبیت، به اشکال مختلف در درون همه اقوام و قبایل هست.
عصبیت قومی در درون پشتونها به موازات حیات فرهنگی و اجتماعی این قوم وجود داشته است. این که چرا در این شرایط تاریخی خاص، این عصبیت میتواند به سیطره نوع خاصی از اسلام سیاسی کمک کند، نیازمند تحلیل پیچیده و چندعاملی است.
به طور نمونه، چرا طالبان در دهه نود قرن بیستم میلادی به وجود آمد؟ چه رابطهای میان شکست اسلام سیاسی جهادی-اخوانی و پیدایش طالبان در آن زمان وجود داشت؟ انحصارگرایی قومی در حکومت مجاهدین چه نقشی در شکلگیری طالبان بازی کرد؟ شکست ناسیونالیسم افغانی در مواجهه با تضادهای اجتماعی-فرهنگی و زبانی چگونه مسیر را برای رشد گروههای افراطی و بنیادگرا هموار کرد؟ در نهایت انحطاط و فروپاشی اخلاقی قشر سیاسی در دوران جمهوریت تا چه حدی مبارزه با طالبان را به امر فرسایشی و بیهوده تبدیل کرد؟
این پرسشها همگی مهماند و نیازمند تحلیل اند. بدون پیدا کردن پاسخ این پرسشها و فروکاستن پیدایش و بقای طالبان به عصبیت قومی، نه تنها به سادهسازی یک واقعیت پیچیده منجر میشود، که دستگاه شناختی ما را از پیدا کردن و بررسی عوامل اجتماعی و فرهنگی کلانتر دور میکند و غافل نگه میدارد. این نوع غفلت به کسانی که از منظر شکافهای قومی به وضعیت نگاه میکنند و تصور میکنند یک قوم خاص در شکلگیری بحران کنونی مقصر است، کمک میکند تا خود را تخلیه روانی کنند، اما تغییری در وضعیت عینی به وجود نمیآورد.
تحلیلهای سادهانگارانه میتواند تشفی خاطر کاذب به وجود آورد، اما از آنجا که ما را در فهم و مواجهه وضعیت گمراه میکند، به ما ضرر میرساند و در نهایت بار مسوولیتی را که بر دوش خود حمل میکنیم، بر نمیدارد.
چهار سال از حکومت طالبان میگذرد. در این چهار سال، همگی به چشم دیدند چه نوع حکومتی بر سرکار آمده است. با آن که طالبان گرایش غلیظ قومی-زبانی-مذهبی دارد، اما ماهیت اصلیاش خصومت و آشتیناپذیری با دستاوردهای تمدن بشری است. طرز تفکر حاکم بر حاکمان فعلی، دشمنی با پیشرفت جامعه بشری و دستاوردهای فرهنگی، فکری و تکنولوژیک آن است.
این حکومت با همه شاخصهای ضدبشری خود چگونه توانسته است دوام بیاورد و حکومت آن برای مردم پذیرفتنی جلوه کند؟ این چهار سال فرصت خوبی برای مطالعه، تامل و بازخوانی وضعیتی میدهد که برای بسیاری و حتی خود طالبان گیج کننده است. اما هرچه باشد طالبان صرفا محصول یک جامعه قومی نیست.
همان گونه که در پیدایش این گروه شرایط عام اجتماعی-فرهنگی و تاریخی افغانستان نقش داشت، در بقای این گروه شرایط عام افغانستان، صرفنظر از جوامع قومی، نیز نقش جدی دارد. به طور نمونه اکنون مهم است که دیده شود آنتیتز طالب در درون قوم پشتون، تاجیک یا اوزبیک چیست؟ صرف نظر از عوامل بیرونی چه چیزی از درون میتواند هستهی مقاومت علیه طالب تلقی شود؟ آیا مقاومت مدنی-اجتماعی علیه طالبان وجود دارد؟ چقدر این مقاومتها جدی است و میشود بر روی آن در کوتاهمدت یا درازمدت حساب باز کرد؟
ادامه دارد…

