رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

آخرین زنگ مکتب؛ می‌خواستم داکتر شوم (۲)

۱۴ عقرب ۱۴۰۵
آخرین زنگ مکتب؛ می‌خواستم داکتر شوم (۲)

عکس: رسانه‌ی رخشانه

یادداشت: این روایت‌ها، قصه‌ی دخترانی است که امسال از صنف ششم بازمانده‌اند. محرومیت از آموزش، عریان‌ترین شکل خشونت سازمان یافته است که آینده یک نسل را می‌گیرد. رسانه‌ی رخشانه این روایت‌های دست‌اول را به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی رفع خشونت علیه زنان، منتشر می‌کند.

من هانیه، ۱۵ سال دارم. مدت‌ها است که احساس می‌کنم بخشی از زندگی‌ام متوقف شده است. سال گذشته صنف ششم را به پایان رساندم، آن روز فکر نمی‌کردم یک تصمیم بتواند این‌قدر آرام و ناگهانی، مسیر آینده‌ام را تغییر بدهد.

هر بار دخترانی را می‌بینم که با کتاب‌های‌شان راهی مکتب هستند، برای چند لحظه همان دختر صنف ششم می‌شوم. دختری که با شوق درس می‌خواند، برای آینده‌اش آرزو داشت و فکر می‌کرد روزی داکتر خواهد شد؛ اما حالا میان آن آرزوها و واقعیت امروز، فاصله‌ی بزرگی افتاده است.

در مکتب بیشتر از همه تاریخ و فیزیک را دوست داشتم. تاریخ برایم دریچه‌ای بود به گذشته و فیزیک کمکم می‌کرد جهان اطرافم را بهتر بفهمم.
همیشه از یادگیری چیزهای تازه لذت می‌بردم و باور داشتم که آموزش می‌تواند زندگی آدم را تغییر دهد.

دوران مکتب برایم مجموعه‌ای از خاطرات خوب و بد است. بهترین بخش آن، آدم‌هایی بودند که در آن‌جا شناختم. مثل دوستانی که از همصنفی به نزدیک‌ترین همراهانم تبدیل شدند. هنوز هم وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، حتی نگرانی‌های کوچک مثل دیر رسیدن به مکتب، فراموش کردن کارخانگی‌ها و حتی تنبیه کردن معلم هم برایم شیرین به نظر می‌رسد و دلتنگ‌شان شده‌ام.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

 آخرین زنگ مکتب؛ صبح‌ها خودم را به خواب می‌زنم تا رفتن برادرانم به مکتب را نبینم (۳)

آخرین زنگ مکتب؛ برای دیدن کتاب‌هایم، به خانه‌ی مادرم می‌روم (۱)

نزدیک‌ترین دوستم یکی از همصنفی‌هایم بود. همیشه کنار هم می‌نشستیم، با هم درس می‌خواندیم و در زنگ تفریح‌ها با هم صحبت می‌کردیم. هنوز هم با هم در تماس هستیم. هر دو تلاش می‌کنیم زیاد درباره مکتب حرف نزنیم. نه به این دلیل که آن روزها را دوست نداریم، بلکه چون یادآوری‌شان دردناک است. هر خاطره، ما را به چیزی برمی‌گرداند که دیگر نداریم.

در زنگ‌های تفریح، حویلی مکتب پر از صدای خنده  دختران می‌شد. با دوستان و شاگردان صنف‌های دیگر صحبت می‌کردیم، خوراکی‌هایمان را با هم تقسیم می‌کردیم و از همان لحظه‌های ساده خوشحال بودیم. 

دقیق به یاد ندارم اولین بار از چه کسی در مکتب این خبر را شنیدم که طالبان رفتن دختران بالاتر از صنف ششم را ممنوع کرده‌اند. آن روزها پر از خبرهای بد، نگرانی و ترس بود. فقط به یاد دارم که برای گرفتن نتایج رفته بودم، یادم است همه اشک می‌ریختند و چهره ها همه غمگین بودند.

بعضی اتفاق‌ها آن‌قدر تلخ‌اند که ذهن آدم تلاش می‌کند جزئیات آن‌ها را کم‌رنگ کند. شاید برای اینکه تحمل‌شان آسان‌تر شود.

وقتی فهمیدم دیگر نمی‌توانم به مکتب برگردم، اولین احساسم ترس بود. ترس برای خودم و برای تمام دخترانی که مانند من از آموزش محروم شدند. با این حال، هنوز امیدوار بودم که این تصمیم موقتی باشد و روزی دوباره بتوانیم پشت میزهای صنف بنشینیم.

ماه‌ها وقتی با دوستانم صحبت می‌کردیم، اشک می‌ریختیم. خانواده‌ام هم نگران بودند. همه می‌گفتند شاید این وضعیت موقتی باشد، اما در دل همه یک ترس مشترک وجود داشت که این روزها ادامه پیدا کند.

هنوز یونیفورم مکتبم را نگه داشته‌ام. کتاب‌ها و کتابچه‌هایم را هم دارم، اما کمتر بازشان می‌کنم. آن‌ها فقط کتاب نیستند. یادآور بخشی از زندگی من هستند که متوقف شده است.

حالا بیشتر وقتم را در خانه می‌گذرانم. آشپزی می‌کنم، خامک‌دوزی یاد می‌گیرم و در کلاس‌های آرایش‌گری اشتراک می‌کنم. دیگر روزهایم با زنگ مکتب، امتحان و کارخانگی تنظیم نمی‌شود. گاهی داستان می‌خوانم تا ذهنم را از فکرهایی که خسته‌ام می‌کنند، دور کنم.

بزرگ‌ترین نگرانی امروز من ادامه یافتن همین وضعیت است. بسته شدن مکاتب فقط درس را از ما نگرفت، آرزوها، برنامه‌ها و بخشی از آینده‌ی ما را هم گرفت. هنوز امیدوارم که دوباره بتوانم درس بخوانم، اما دیگر مانند گذشته مطمئن نیستم مسیر زندگی‌ام به کجا می‌رود.

سخت‌ترین بخش این سال‌ها برای من، حفظ امید بوده است. اینکه هر روز باور کنی شاید فردا بهتر شود، اما باز همان وضعیت تکرار شود، بسیار دشوار است.

اگر فقط یک روز دیگر فرصت برگشتن به مکتب را داشته باشم، آن روز را با دوستانم سپری می‌کنم. با آن‌ها حرف می‌زنم، می‌خندم و برای دیوار صنف کاردستی درست می‌کنیم. درست مثل روزهایی که هنوز فکر می‌کردیم آینده در دستان خودمان است.

اگر امروز دروازه مکاتب دوباره باز شود، اولین کاری که می‌کنم تماس گرفتن با دوستان و همصنفی‌هایم است تا به آن‌ها خبر بدهم. می‌خواهم دوباره به همان روزهایی برگردم که بزرگ‌ترین نگرانی‌مان امتحان و کارخانگی بود، نه آینده‌ای که نمی‌دانیم چه خواهد شد.

امیدوارم مردم بدانند پشت هر دختری که امروز از مکتب دور مانده، یک آرزو، یک داستان و یک آینده‌ی ناتمام وجود دارد.

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری