حجتالله ضیاء
“بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکند”
من گمان میکنم نوشتن، آوای غمناک نی چوپانی است که نسیم آن را در دامنههای دشت پهناور با خود میبرد؛ بدون آنکه بداند به گوش چه کسی خواهد رسید. نویسنده چون شبانی است که سرنای بر لب میگذارد تا اندوه و تنهاییاش را به باد بسپارد. نوشتن نغمهای است که از نهایت رنج انسانِ دردمندی بر میخیزد و در پیکر خاموش واژهها جان میدمد تا آدمی در هیاهوی این جهان گم نشود و «خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد»
نویسنده همان مسافر گمنامی است که پس از سرگردانی در دشتهای بیکران روزگار، خستگیِ تن و ملالت روحش را بر شانۀ واژهها میگذارد تا سبکبال شود. کلمات، روایتگر قصهی تبعید او از “نیستان” است؛ آواز نیِ بریدهای که هنوز با حسرتِ بازگشت، در سکوت جهان مینالد.
یا شاید نوشتن همان سلوک صوفیانه در کوچههای تاریک روح سرگردان آدمی باشد؛ جایی که نویسنده، رنجهایش را با نخ اندوهِ واژهها بر تن کاغذ سپید بخیه میزند.
نویسنده به دهقانی میماند که در فصلهای تاریک روزگار، بذر واژهها را در دشتهای دوردستِ زمان میکارد، تا شاید روزی رهگذری خسته، لحظهای در سایۀ آن بیاساید و یا در یک سرزمینِ دور، فرد ناشناس از میوۀ اندیشههایش سیر شود.
نوشتن پناهگاه روح آدمی و رد پای او بر دیوار زمان است. کتابها، نامهها و مقالات صرفاً کلمات نیستند؛ آنها ظرفهایی هستند که انسانها تکهای از روح خویش را برای آیندگان به امانت میگذارند. در نبود کتاب و نوشتن، بخشی بزرگی از سنت فرهنگی نیاکان ما، قصههای مادرکلانها و افسانههای دهکدههای کهن از بین میرفت؛ نغمههای حافظ، مولانا و سعدی در غبارِ زمان گم میشدند و از آن همه روشنایی، جز خاکستری باقی نمیماند. کتاب گنجینهی هویت فرهنگی و حافظۀ تاریخی ملتهاست که اندیشهها، ارزشها، اسطورهها، رویاها و تخیل جمعی یک تمدن را در خود حفظ میکند. میراثهای علمی و ارزشهای اخلاقی ملتها در لایههای کتابها زندگی میکنند که نسلهای پیشین با آن گریستهاند، اندیشیدهاند و جهان را فهمیدهاند؛ از مثنوی، گلستان و شاهنامه گرفته تا منطقالطیر و ویس و رامین. باری، نویسندگان اندیشههایشان را چون پیچ نیلوفر بر ستونهای خاموش کلام میپیچند و شبنم اشکهایشان را در گرمای تنِ واژهها میکارند تا نسلهای آینده از آن بنوشند. پس میتوان گفت، نویسنده همان کوزهگری است که از آوار خاطرههای شکسته، ظرفهایی میسازد برای نگهداشتن هویت فرهنگی، میراثهای باستانی و ارزشهای اخلاقی انسانها.
باری، نوشتن رقص و پایکوبی کلمات در رودخانهی احساسات شاعران و کاتبان و نغمۀ داوودی در رگ سطرهاست که خاموشترین دلها را به لرزه میآورد. شاعران گیسوان آشفتهی یار را با واژهها میبافند و هوسناکترین بوسهها را از لبان سرخ او در بستر گرم غزل میچینند. کلمات ترکیبی از جرقهی امید و اندوه خفتهای نویسندگان هستند که گاهی کام خواننده را تلخ میکند و گاهی به او شادی میبخشند.
نوشتن، زنی سیمینتن و نارنجیپوشی است که آرام در دهلیز ذهن قدم میزند. جملهها ناز و عشوههای او را میمانند که گاهی با تبسم شیرین دل میبرند و گاهی با سکوت سرد دل میشکنند. واژهها از قصیدهی چشمان سیاهِ سرمهکشیدهاش بر دامن سپید صفحه جاری میشوند و یا چون گیسوان پریشان بر شانهی خستۀ کتاب میلغزند.
نویسندگان از پشت پنجرهی اتاقهای ساکت با جهان سخن میگویند و کلمات چون شبنمهایی لرزان، از سوختن چراغ عمر آنها، بر برگهای نمناک کتاب و روزنامه مینشینند. کتاب، خاکستری سرد و بیروح نیست؛ قرنها درون سطرهایش همچون اخگرهای زندهی عشق، اندوه و رویای انسان میدرخشند.
نوشتن پلی است میان انسانهایی که شاید هرگز همدیگر را نبینند. ما پس از قرنها هنوز در شعرها و حکایتهای گذشتگان، صدای آشنا میشنویم؛ گویی کسی در گذشته درد امروز ما را شناخته و از زبان ما سخن گفته است. نوشتن بیش از آنکه ثبت واژهها و کلمات باشد، حفظِ “حضور” انسان است. گاهی یک جمله از نویسندهای دوردست، فاصلهی زمانی میان دو نسل را فرو میریزد. کتاب آیینهای است که ما را با ترسها، تردیدها و زخمهای خودمان روبهرو میکند.
نوشتن صرفاً آفرینش متن نیست، بلکه دریچهای است برای تولد دوباره. نویسنده در میان کلمات با صدای تازه به جهان بازمیگردد و با مخاطبان همصحبت میشود؛ احساسات و اندیشههایش را با آنان شریک میکند. به همین دلیل است که برخی نوشتهها بوی زندگی میدهد؛ انگار کسی میان برگهای کتاب و روزنامه نفس میکشد.
انسان مینویسد تا پنجرهی جدیدی به روی مخاطبان بگشاید و جهانِ آنان را وسیعتر سازد. کسی که در شهرها، دریاها و دشتها سفر نکرده باشد، شاید دنیا را به اندازهی قریهی خویش تصور کند؛ اما یک کتاب میتواند او را از کوچههای خاکی زادگاهش تا انتهای جهان ببرد. گاهی یک شعر و یا یک داستان مرا واداشته است تا جهان را از چشم پیرمردی مهاجر در صف نانوایی، زنی تنها و ناامید، سرباز شکستخورده و کودکی زخمی در میان جنگ ببینم و واقعیتهای زندگی را بهتر درک کنم. واژهها، مرزهای جغرافیا را میشکنند و به انسان نگاه تازه میبخشند.
جهان بدون کتاب و نوشتن، شبیه ریگستانی بود که رد پای هیچ مسافری در آن وجود نداشت و هر نسلی راههای گمشده را دوباره در تاریکی میپیمود. هیچ قصهای به فردا نمیرسید و هیچ خاطرهای در حافظهی روزگار جا نمیماند. بدون نوشتن، فاصلهها میان نسلهای گذشته و آینده دیوار میشدند و زمان، رودخانهای بدون پُل؛ هیچ دستی دستِ دیگری را در قرنهای دور لمس نمیکرد. در جهان بدون نوشتن، انسانها همچون سایههای دلگیر میآمدند و میرفتند بدون اینکه اثری از خود در آیینهی زمان به یادگار بگذارند، گویی هر زندگی شعلهی کوتاهی بود در انتهای تاریکی.

