رسانه رخشانه
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری
English
پشتو
حمایت
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
رسانه رخشانه
حمایت

روایت زنان؛ باخت زندگی به پای یک رسم ناپسند

۶ سنبله ۱۴۰۴
روایت زنان؛ باخت زندگی به پای یک رسم ناپسند

سحر ( نام مستعار)/ عکس: ارسالی به رسانه‌ی رخشانه

زیبا بلخی

«زمانی که طفل بودم مرا به نام یک کودک دیگر کردند. به این روز ما هیچ فکر نکردند که اگر با هم تفاهم نداشته باشیم و بزرگ شویم، از همدیگر خوش ما نیاید، باز چی می‌شود؟» حالا همان روز فرا رسیده است. نه او دلبسته‌ی این زندگی است و نه شوهرش که همین روزها قرار است زن دوم خود را به خانه بیاورد.

این روایت، سرگذشت زند‌گی سحر ۲۲ ساله‌ای است که در کودکی، قربانی یک رسمی قدیمی و رایج در افغانستان شد؛ رسمی که بر اساس آن، دختر و پسر بدون رضایت و آگاهی، در کودکی به‌صورت شفاهی به نام یکدیگر می‌شوند و سال‌ها بعد، ناگزیر به ازدواج با هم تن می‌دهند.

دو سال از ازدواج سحر می‌گذرد. ازدواجی که نه از روی عشق و نه از روی انتخاب، بلکه بخاطر  یک رسم قدیمی و اجباری است.

سحر نام مستعار اوست که ساکن ولایت سمنگان است.

این مطالب هم توصیه می‌شود:

یک زوج جوان در شهر مزارشریف سربریده شدند

روایت زنان؛ سفره خالی خانواده سربازی که در دفاع از افغانستان جان باخت

او روایت می‌کند که وقتی تنها چهارسال داشت، مادربزرگش با توافق‌ عمه‌اش تصمیم گرفتند تا او را به نام پسر عمه‌اش که ۱۰ ساله بود، نشان کنند.

مادربزرگ سحر در یکی از گردهمایی‌های زنانه با افتخار گفته بود: «سحر جان  را به نام بچه عمه‌اش کردیم و به همه شیرینی داده بودند.»

سحر از همان کودکی انگشت نشان هم‌سالان خود و به نام زن احمد (نام مستعار) مشهور بود: «از طفولیت من با همین حرف‌های عروسی، شوهر و خانه‌داری بزرگ شدم که تو عروس عمه‌ات هستی و با کسی دیگر حق نداری ازدواج بکنی و طرف مردهای دیگر ببینی.»

سحر و احمد در ۱۶ سالگی با هم رسما نامزد شدند. پیوندی که فقط یک رسم قدیمی و ناپسند شیرازه آن را بسته بود؛ نه عشقی در کار بود، نه دلباختگی و نه حتا رضایت.

سحر با صدای آهسته و گرفته می‌گوید: «برایم همیشه می‌گفت اگر با تو عروسی نکنم آبروی خانواده‌ام می‌رود. من عاشق کسی دیگر هستم ولی با تو بخاطر حرف مردم عروسی می‌کنم از من توقع نداشته باش.»

سحر می‌گوید همیشه برای خانواده‌اش گفته بود که پسر عمه‌اش او را به عنوان همسر آینده‌اش نمی‌بیند؛ اما هیچ‌کسی حرف‌اش را جدی نمی‌گرفت: «به مادرم چندین بار گفتم او کسی دیگر را دوست دارد، با من تنها بخاطر خویش و قوم عروسی می‌کند؛ ولی مادرم می‌گفت هنوز جوان است وقتی عروسی بکنید مهرت به دلش می‌افتد، او دختر را فراموش می‌کند.»

ازدواج اجباری در افغانستان یک مشکل ریشه‌دار و قدیمی است. این اجبار صورت‌های گوناگون به خود می‌گیرد؛ مثل کودک‌همسری، بد دادن و نام نشان کردن دو کودک به همدیگر. عموما چنین مشکلاتی در مناطق روستایی افغانستان برجسته است.

جایی که سحر زندگی می‌کند، یک منطقه‌ی روستایی به حساب می‌آید. برای همین، به قول خودش، او هیچ نقشی در بزرگ‌ترین تحول زندگی‌اش نداشت.

سحر با پسر عمه‌اش چهار سال نامزد ماندند تا این‌که دو سال قبل بدون رضایت این دو مراسم عروسی‌شان برگزار شد.

سحر که قدم به خانه‌ی شوهرش گذاشت، خشونت، بدرفتاری و تحقیر هم به آن اضافه شد. توصیفی که سحر از زندگی مشترکش دارد تلخ است: «مثل زن و شوهر اصلن نیستیم. شب‌ها ناوقت به خانه می‌آید. نیازهایم را نادیده می‌گیرد، به اتاق جدا می‌خوابد، وقتی کمی گله و شکایت بکنم زود به جنگ کردن شروع می‌کند و سر گپ حق و ناحق داد و فریاد می‌زند و من را لت می‌کند. هیچ نمی‌فهمم گناه من چیست. من هم خو قربانی هستم، من هم این قسم زندگی را دوست ندارم.»

دردناک‌ترین بخش ماجرا برای سحر، نه لت‌وکوب بود، نه طرد عاطفی همسر، بلکه سکوت و حمایت‌نکردن خانواده‌اش بود. وقتی پیش مادرش شکایت برد خانواده‌اش گفتند که باید برای حفظ آبروی خانواده همه دردها را تحمل کند: «فقط به قصه این هستند که مردم چی می‌گویند. وقتی به مادرم و پدرم می‌گویم زندگی خوشی ندارم، من را لت می‌کند و مثل زنش طرفم نمی‌بیند؛ [پدر و مادرم] می‌گویند خیر است در این دنیا همه خو خوشبخت نیستند، زند‌گی سختی دارد تحمل بکن. گپ از جدایی نزنی که آبر و عزت ما می‌رود.»

زندگی سحر حالا فقط به چهاردیواری خانه محدود شده است. همسرش او را از تدریس در یک مکتب خصوصی منع کرد؛ آن هم زمانی که فقط یک سال از ازدواج آن‌ها گذشته بود.

سحر ماه‌ها تحقیر، بی‌مهری و شکنجه شوهرش را تحمل کرد، شاید چیزی تغییر کند. اما پس از یک‌ونیم سال، شوهرش تصمیم گرفت از او جدا شود.

یک ماه پیش احمد به صراحت به سحر گفت که قصد طلاق دارد و می‌خواهد با دختری که دوستش دارد ازدواج کند. زخم این جمله برای سحر عمیق‌تر از هر تحقیری بود. وقتی این موضوع را با عمه‌اش در میان گذاشت و انتظار حمایت داشت؛ عمه‌اش نیز از پسرش حمایت کرد: «یک مرد حق دارد چهار زن بگیرد. برایش اجازه نمی‌دهم طلاقت بدهد، ولی زن می‌گیرد مانع این شده نمی‌توانم.»

اگرچه این رسم در گذشته با نیت حفظ وحدت خانوادگی شکل می‌گرفت، اما امروز در بسیاری موارد، بذر یک زندگی ناکام و پر از خشونت را برای پسر و دختر می‌کارد.

سحر می‌گوید همه زند‌گی‌اش را به پای یک رسم ناپسند باخته؛ رسمی که هیچ خوشبختی برای او نیاورده است. او دیگر امیدی به زندگی و آرامش ندارد: «از اول تصمیم‌شان غلط بود؛ تصمیم زندگی دو نفر را چرا دیگران بگیرند. و وقتی هم که فهمیدم دوستم ندارد هنوز عروسی نکرده بودیم، می‌توانستند مانع این ازدواج شوند، اما نشدند. در هر صورت من قربانی شدم. شوهرم مرد است هرکاری بکند هر تصمیمی بگیرد ننگ نیست؛ ولی وقتی گپ از زن می‌شود مسأله عزت و آبرو را پیش می‌کنند و می‌گویند تصمیمی نگیر که ما بی‌عزت شویم.»

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  • درباره رخشانه
  • هیات امناء
  • اصول و خطوط کاری
  • تماس با ما
FR Fundraising Badge HR

Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT

Copyright © 2024 Rukhshana

پشتو English
نتایجی یافت نشد
نمایش همه‌ی نتایج جستجو
  • خبر
  • گزارش
  • تحلیل و ترجمه
  • پرونده
  • روایت
  • گفت‌و‎گو
  • ستون‌ها
    • عکس
    • دادخواهی
    • آموزش
  • درباره
    • هیات امناء
    • اصول و خطوط کاری