روایت زنان؛ باخت زندگی به پای یک رسم ناپسند
«زمانی که طفل بودم مرا به نام یک کودک دیگر کردند. به این روز ما هیچ فکر نکردند که اگر ...
«زمانی که طفل بودم مرا به نام یک کودک دیگر کردند. به این روز ما هیچ فکر نکردند که اگر ...
تمام تلاش بیبی طیبه برای آرام کردن پسرش بینتیجه بود. سمیعالله سه ساله در تب شدید میسوخت. بیبی طیبه هر ...
این روایت یک مادر ۲۸ ساله از سفره خالیاش است. نازنین (نام مستعار) دانشآموختهی شرعیات از دانشگاه بامیان و همسرش ...
ما در خانهی بابهام (پدرکلانم) زندگی میکردیم، با کاکاها و خانوادههایشان. وقتی برگشتم، کاکایم تهدید کرد که باید کشته شوم؛ ...
کشوی چوبی الماری را به آرامی بیرون کشید. با احتیاط چند کاغذ را بیرون آورد و به روی میز کوچک ...
او را در یک بعدازظهر گرم کنار دکانهایی که لباس دستدوم میفروختند، دیدم. بر سر قیمت دودست لباس دست دوم ...
آفتاب کابل طلوع نکرده، نرگس فرش پلاستیکی را بر میدارد و از دروازهی خانه بیرون میرود چراکه پنج فرزندش منتظراند ...
«فرار کردم چون پنهانی زندگی کردن برایم ممکن نبود». این را دختر جوانی میگوید که به گفتهی خودش، یک عضو ...
دانشجوی صنف سوم دانشگاه بودم. هر روز متواتر برای اهداف خود تلاش میکردم. در روز ۱۵ آگست در صنف بودم ...
روایتهایی را که میخوانید، تجربه دو زن از بازداشت و زندان طالبان در افغانستان است. حکیمه مهدوی دختر معترض 25 ...
Registered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT
Copyright © 2024 Rukhshana