روایت زنان؛ طالبان همه چیزم را گرفت
کنار دیوار نشسته بود. شال نازکش را محکم دور سرش پیچیده و ورقی مچالهشده را در دست نگه داشته بود....
بخوانید...Detailsکنار دیوار نشسته بود. شال نازکش را محکم دور سرش پیچیده و ورقی مچالهشده را در دست نگه داشته بود....
بخوانید...Detailsدور از دیگر مراجعان، در گوشهای ایستادهاند. انگار خودشان را بیگانه حس میکنند. ورقی در دست دارند و با احتیاط،...
بخوانید...Detailsمن چهار سال قبل در ۲۳ سالگی در یک تصمیم کاملا توافقی و دو طرفه با همسرم ازدواج کردم. همسرم...
بخوانید...Detailsسمیرا احمدی صنف دهم مکتب بود که به دستور رهبر طالبان در افغانستان، رفتن دختران بالاتر از صنف ششم به...
بخوانید...Detailsزنگ دروازه که به صدا درآمد، چادرم را برداشتم و به سمت در رفتم. صدای نمایندهی کوچه که از آنسوی...
بخوانید...Detailsچهار سال از عمرم که میتوانست به داشتن یک مدرک دانشگاهی، آینده و ایستادن روی پای خودم ختم شود؛ به...
بخوانید...Detailsاسمش را نپرسیدم. هوای سردی بود. در مسیر راه هر وقت کمک موتروان دروازه را باز میکرد تا مسافر جابجا...
بخوانید...Detailsجملهها از دهانش نصفهنصفه بیرون میآیند، بعضی کلمات را دوبار تکرار میکند و بعضی را فرو میخورد. میگوید از بس...
بخوانید...Detailsشاید نامش در هیچ خبری نیامده باشد؛ اما بخش زیادی از سالهای اخیر زندگیاش سراسر زیر سایهی شکنجه و ترس...
بخوانید...Details«وقتی خیلی جگرخون میشوم، بیهوش میشوم. وقتی به هوش میآیم، دو طفلم ده گردم (دور و برم) میتپند. یگان وقت...
بخوانید...DetailsRegistered Charity No 1208006 and Registered Company No 14120163 - Registered in England & Wales - Registered office address: 1 The Sanctuary, London SW1P 3JT
Copyright © 2024 Rukhshana